ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

این روزهای زندگی و اون روزها که گذشت

  از  آذر90 تا انتهای فروردین 91 دُخی جونم این چند وقت خیلی ناراحت و خسته و عصبی بودم که هنوز پس لرزهاش تو روحم و جسمم مونده اما داره میره بیرون از نیمه دوم آذر که مالک محترم منزلمان تذکر تحویل و تخلیه را به علت فروش منزلش را داد تا اخر فرودین ما به دنبال خونه میگشتیم حالا در نظر داشته باش که هم خونه باید میدیدیم و هم اینکه باید به حرف این دو سالمند بالای 80 سال گوش میدادیم و مثل بچه آدم میموندیم در منزل تا مشتری بیاد برای خرید خونشون .... به تمام معنا روانی شدم ..اولش به خاطر آشنایی و در ضمن همسایه بودن ما مستاجر عزیز با مالک ناعزیز ، رضایت دادم به همکاری باهاشون که خونشون به فروش بره دهنم من رسما...
7 خرداد 1391

به یادم میماند که ماندگار شد این هفتمین روز اردی بهشت 91

    دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد     ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد دُخی جونم امروز ٧ اردیبهشت شدیم شش ساله- سال ٨٥ همچین روزی جشن عروسیمان را گرفتیم . امسال خیلی درگیریمون زیاد بود و منو بابات بین برو بیاها و در هم ریختیگی خونه و فرشده گی کارها این روزرو برای هم و با هم مرور کردیم تو شلوغی اسباب کشی ،  مامانم بهم زنگ زد و خبر اومدن عزیزی رو بهم داد دیداری تازه شد هرچند خیلی کوتاه بود زمانش کم .. اما با این حال نه تنها برای من بلکه همه اون جمع حاضر   مثل باریدن بارن رحمت خدا بود  . توی اینهمه خستگی های روزگار چقدر که انرژی گرفتم جای بابات خیلی س...
8 ارديبهشت 1391

چشم های خودت ...فقط چشم های خودت

شانس میخواد ، در کنار بزرگانی درس گرفتن من واقعا این شانس رو داشتم البته این موجب نمیشه که همه چیز را بلد باشم و حتما سطح آگاهیم بالا باشه اما خوب ، پرت هم نیستم به هر حال هرکسی به اندازه معرفت و شعورش از هر مطلبی برداشت داره و من هم همینطور حالا این مقدمه بابت این بود که بگم در یکی از جمع های آموزشی استادی میگفت که سعی کنید خودتان را از دریچه چشم دیگران قضاوت نکنید واقعا حرفش مثل زنگ تو گوشم هست ام  و مرتب سعی میکنم تمرین کنم چون  من خیلی دیر تغییر رفتار میدم و با اینکه مدتها از این حرف گذشته ولی نتونستم کاملا  عملیش کنم..اینم بگم که اصلا زندگیمو هیچوقت به دست بقیه ندادم و برام هم مه...
5 ارديبهشت 1391

قضاوت در مورد وضعیت کنونی کسب و کار

کم‌کم با فرو نشستن بحران اقتصادی که از سال ۲۰۰۸ دامن‌گیر اقتصاد جهان شده است و ایجاد ثبات نسبی، امکان قضاوت در مورد وضعیت کنونی کسب و کارها آسان‌تر شده است. لینک‌داین در همین راستا با بررسی داده‌های موجود خود به نمودار بسیار جالب زیر رسیده است ...
4 ارديبهشت 1391

آبِز ...عابذ...آبظ...آبض....

هر شب قبل از خواب میگی آبِز ...عابذ...آبظ...آبض....   من سالهاست عادت دارم بعد از خوندمن چند ورق از کتابی ، بالاخره یکی دو غزل از خافظ بخونم نه اینکه اینقدر فکرم پرورش پیدا کرده باشه که درکی عمیق از حافظ داشته باشم فقط دلم آروم میگیره و گاهی هم احوال روزگارم را از او میپرسم. خلاصه بده بستونی داریم باهم ..چند سالی میشه اولین بار که کتاب حافظ رو ورق زدم ونگاهم به شعرهاش با دقت افتاد کلاس سوم راهنمایی بودم اولین تفال را خدابیامرز پدر بزرگم برایم زد. همیشه وقتی میخواستند حافظ بخوانند یا برایم فالی بگیرند حتما حتما دست نماز میگرفتند حالا فکر میکنی من مثل اوشون پا میشم میرم دست نماز میگیرم. نه والا .هرچیزی یک معرفت...
27 فروردين 1391

قدوقواره شما

اواسط عید بود که سرما خوردی یک روزی را خودم بهت دارو دادم فرداش حالت به طرز وحشتناکی (از نظر من) بد بود آبریزش بینی شدید و عطسه و تب با پدر گرامی بردمیت دکتر ..باور کن 20 دقیقه ای که منتظر بودیم که نوبت مون بشه بهم چند ساعت گذشت خیلی دلشوره گرفتم ..خلاصه بالاخره رفتیم خدمت دکتر جان ... سلامی و علیکی و تبریک عید و بعدش توضیح راجب تو و شروع معاینه دکتر از شما ابتدا گوش دادن به صدای درونت از طریق گوشی مخصوص در همان موقع شروع صحبت تو : آقا ..آقا ..آآآقا ...آقا دکتر : عمو جون هیس بعدش معاینه گوش تو که خدارو شکر در سکوت گذشت بعدش معاینه از گلو شما که دهنتو باز نمیکردی دکتر ادا این کارو در آورد تو زیر بار رفتی و ا...
26 فروردين 1391

روز تولدت

١٥ فروردین ١٣٩١ عزیزم صبح روز تولدت ساعت ده و نیم بیدار شدی وقتی از اتاقت بیرون اومدی کلی برات کف زدم و تولد مبارک خوندم خیلی ذوق کردی و این جمله مبارک (مبالکه) را از رو ز١٦ اسفند که تولد خاله لاله بود ، یاد گرفتی و و با دست زدن من ،تو  هم میگفتی مبالکه  صبحونه ات رو که خوردی بردمت جاییکه برات تزیین کرده بودم تا دوتایی باهم تولد بازی کنیم ساعت ١١ صبح یا قبل از ظهر بود کیک کوچولو هارو گذاشتم جلوت با شمعهای جادویی که هرچی فوتش میکردی بازهم خاموش نمیشد به تمام معنا خوشحال بودی و ذوق میکردی کلی باهم عکس گرفتیم من عاشق تولد در روز هستم ...از بچه گی دوست داشتم تولد رو روز بگیرم یک روز ...
26 فروردين 1391

تولدی دیگر (13 فروردین)

تولد مامانم روز سیزده فروردین هست ترمه جونم امشب برای مامانم تولد گرفتیم و تو واقعا از این بابت خوشحال بودی و ذوق میکردی و مامانم بیشتر چون وجود تو براش پر از عشقه   با همه وجودم همیشه از خدا سلامتی و طول عمر پدر و مادرم رو خواستم و از خدا خیلی متشکرم که دعا و آرزویم را اجابت کرده و میتونم سالهای سال این روزهای خاطره انگیز را با همه اعضائ حانوادم مخصوصا مامانو بابای گلم ،تجربه کنم خدایا واقعا هرچقدر شکرت را به جا بیارم باز هم کم هست  ١٣ فروردین 1391   ...
22 فروردين 1391

هشدار از طرف مدیریت

شاید هم هشداری برای کبرا  دُخی جونم بعد از اینکه با رمز عکس تولد مامانم را در وبلاگت گذاشتم متوجه شدم حذفش کردن ینده هم ، هم بیکار ..هم پرو ...هی آپلود کرم (چقدر هم که من بیکارم اینروزها) نتیجه اینکه: برام  عختار اومد (اخطار) مبنی بر اینکه :   درخواست از طرف : نی نی وبلاگ در 16/1/1391 با سلام خواهشمند است قانون آپلود عکس نی نی وبلاگ را رعایت نمائید. با سپاس و احترام فراوان   من هم براشون جواب فرستادم که: مدیریت محترم پست با رمز درج میشه و هر کسی قادر به دیدن نیست و فکر میکنم خارج از چارچوب قوانین هم نیست لطفا  به قدرت تشخیص و تصمیم گیری هر ف...
16 فروردين 1391